روز نوشت شهید سید محمد شکری تنها یار باقیمانده «حاج همت» ما را ترک کرد
خبر یافتم «حاج رضا دستواره» نیز شهید شده است. تأسف زیادی خوردم. به قول یکی از بچهها تنها یار باقیمانده «حاج همت» نیز ما را ترک کرد. به گزارش حیات، آنچه پیش روی شماست خاطرات شهید سید محمد شکری از شهدای هشت سال جنگ تحمیلی است که خاطرات خود را از مدت حضورش در جبهه به رشته تحریر درآورده است.
ساعت 30/11
همراه با ماشین غذا به منطقه برگشتم. بچهها حالشان خوب بود. محمد مهدی حقانی و مهدی کریمیان را هم دیدم. حالشان خوب بود.حسن هم خوب بود. حاج حمید را عقب برگردانده بودند.گردان کارش را با موفقیت انجام داده بود، هر چند با مقداری تأخیر وارد عمل شده بود. قرار بود ساعت 11 شب وارد عمل شود ولی چون کار گردان حمزه به اتمام نرسیده بود مقداری تأخیر داشت. «ابراهیم خلج» هم حالش خوب بود و هیچ جراحتی برنداشته بود. میگفت که دوست دارد در مهران شهید شود. طبق گفته بچهها تعداد کل شهدای گردان از 5 نفر بیشتر نمی شد، البته تا ساعت 3.15 بعدازظهر.
ساعت 3.15
کنار امیرهادی و محسن امیدی و تعدادی دیگر از بچههای گروهان عابس زیر سایه پی. ام. پی استراحت میکنیم. در حال حاضر تپه سفید امامزاده حسن به دست بچههای گردان افتاد و نیروهای دیگر نیز قلاویزان را به تصرف در آوردهاند.همین الان رسول گفت که یکی از تانکهای عراقی به طرف ما در حرکت است. یک آیفا پر از نیرو نیز در کنار تانک مشاهده شده است.تانک و آیفا توسط آر.پی. جی 11 به آتش کشیده شد.
ساعت 7.19 بعدازظهر
کنار محسن امیدی و امیرهادی نشستم. در خاکریز خط مقدم هستیم. سمت چپ امامزاده حسن است و در سمت راست تپه 177، همان تپهای که توسط گروهان عابس تسخیر شد. امشب ادامه عملیات در محور حضرت رسول(ص) توسط گردان «مالک» و «انصار الرسول» انجام خواهد شد. امروز بارها هواپیماهای دشمن عقبه ما را کوبیدند. بیش از 6 ـ 7 بار بمباران کردند. در مقابل جنگندههای ما خاکریز مقدم عراقیها را بمباران نمودند.
چهارشنبه 11 / 4 / 65ساعت 6.30
خمپارههای 120 عراق به شدت خط ما را زیر آتش گرفته است.در این بین دو سه نفر مجروح شدند. مسئلهای که خیلی برایم تعجبآور است، اینکه هیچ حرکت مهمی از سوی بعثیها مشاهده نشد. به راحتی مقابل قدرت ایمان بچهها به زانو درآمدند.
ساعت 7 صبح
یک ستون اسیر به طرف عقب هدایت میشوند. خفت و ذلت از سر و رویشان میبارد. بچهها به سویشان رفتند.مدتی بعد یکی از نیروهای گردان به خط آمد و سراغ مرا گرفت. گفت که حاج مهدی کارم دارد. برای کسب اطلاعات از اسرا نیازم داشت.پیش حاج مهدی رفتم. در یکی از سنگرها با 6 تن از اسرا مشغول صحبت بود. مقداری هم من کمک کردم. اسرا از تیپ 65 لشکر 3 بودند. طبق گفته خودشان، شب قبل آنها را به مهران آورده بودند و هیچ گونه آشنایی با منطقه نداشتند. نمیدانم در فکرشان چه میگذرد و به چه چیزی میاندیشند. تعداد اسرا 53 نفر بود که از این تعداد 9 نفر درجهدار و افسر بودند و بقیه سرباز وظیفه. وسایلی که همراه داشتند ضبط کردیم.
حدود ساعت 9 صبح
دو جنگنده غرش کنان به طرف عراقیها یورش بردند که اولی5 بمب را روانه سنگر بعثیها کرد و سالم به عقب برگشتند. اسرا را به کمک دو کمپرسی به کمپ اسرا منتقل کردیم. در کمپ بیش از 250 اسیر را مشاهده کردم که تعداد 21 نفر آنها از افسران درجه بالا بودند. با بدنهای لخت به ردیف نشسته بودند. همانجا محسن نیلی را دیدم. سلام و علیک کردیم. میگفت که در تبلیغات قرارگاه نجف است. تعدادی اسیر را به همراه خود آورده بود.از کمپ که به سنگ شکن برگشتم اطلاع یافتم که رجبعلی دوست عزیز زود جوشم که زود با بچهها الفت پیدا میکرد شهید شده است. از اهالی ده کارآباد دماوند بود. پسر خیلی ساده و خوبی بود. علاقه شدیدی به او پیدا کرده بودم. همان وقت هم شنیدم که حاج ممقانی به شهادت رسیده است. ناراحتیام حدی نداشت. افسوس زیادی خوردم. چه کسی میتواند جای او را پرکند؟ آدم بسیار خوب و باصفایی بود! همیشه از شدت بیخوابی چشمهایش باد کرده بود. مهربان بود و لبخند از لبانش کنده نمیشد. جز خوبی و پاکی و صفا از او ندیدم و ندیدند. بچههای بهداری بیشتر از همه ناراحت بودند.
ساعت 3.30 بعدازظهر
گردان را به اردوگاه برگرداندند، مدتی استراحت کنند و آرایش مجدد ببینند تا در صورت نیاز بار دیگر به منطقه بازگردند. در همین روز نیز مهران از چنگال کثیف بعثیان آزاد شد. رمز عملیات کربلای یک، یا ابوالفضل العباس بوده مهران آزاد شده قلب امام شاد شد.
پنجشنبه 12 / 4 / 65
گردان حبیب را برای پدافند از منطقه قلاویزان آماده حرکت کردند. ساعت 8 شب نیروها سوار کمپرسی شدند. حرکت نیروها مصادف بود با اذان مغرب. قلاویزان منطقه عملیاتی لشکر 25 کربلا بود. به گفته بچهها این لشکر کارش را با موفقیت عالی به اتمام رسانده بود. میگفتند کار سه روز را در عرض یک روز انجام دادهاند. نیروها را از مهران عبور داده و به طرف چپ این منطقه حرکت دادند. قسمتی که گردان را مأمور کرده بودند، خط پدافندی خاصی نداشت. خاکریز هم زده نشده بود. برای تأمین لودرها، گردان را نیاز داشتند.مهران، شهری که عراق شدیدا روی آن تبلیغ کرده بود و آن را برابر با تصرف فاو توسط رزمندگان ما به حساب آورده بود، پس از سه روز عملیات پی در پی با رمز ابوالفضل العباس به تصرف رزمندگان اسلام درآمد. در این عملیات تعداد بسیار کمی شهید دادیم. گردان حبیب 7 شهید و 57 مجروح داده بود و بقیه گردانها هم در همین حدود. برای بچهها خیلی عجیب بود که منطقه مهران به این راحتی به تسخیرشان درآید.از کمپرسیها پیاده شدیم و گردان به ستون یک به حرکت درآمد. حاج محمد کوثری آن شب در ابتدای ستون حرکت میکرد. منطقه شدیدا توسط توپخانه عراق کوبیده میشد و زیر همین آتش شدید نیروها جلو میرفتند.تقریبا یک ساعت راهپیمایی داشتیم. پس از طی این مدت در دامنه خاکریزی نیروها رانگه داشتند. بعد از اقامه نماز، گفتند که هر کس برای خودش سنگری بسازد. در کندن زمین با مشکل عمدهای برخورد کرده بودم، چون در این قسمت خاک خیلی نرم بود. با هر کندنی، مجددا خاک به داخل سنگر میریخت. نهایتا من و ابراهیم خلج در فاصله بین خاکریز و جاده که مقداری گود و فرورفته بود استراحت کردیم. بعدا فهمیدم که آن جاده همان جاده کربلاست که به حول و قوه الهی به کربلای معلی، میعادگاه عاشقان منتهی خواهد شد.کربلا! کربلا! تا کی باید دوری تو را تحمل کرد؟ تا کی باید دشمن که از عشق و عاشقی هیچ نمیداند، تو را دربند نگه دارد؟ تا کی عزیزان بسیجی اسارتت را تحمل کنند؟ کربلا! آتش سوزانی! مشعلی! شمع قلبهایی! از آن هنگام که تو را خلق کردند سوزنده بودی. حسین و یارانش را که سوزاندی، برکت یافتی. زینب را به همراه اسرایش که سوزاندی، قلبشان را به شعلهای آتشین مبدل کردی! حال یاران حسین و لبیک گویان زینب به سویت میآیند، شتابان و هروله کنان. کربلا! ای شمع، ای مظهر عشق و صفا آغوش بگشا و پروانگان را در خود جای ده. مگر نمیشنوی که چه ندایی دارند؟ بر لبانشان ندای حسین(ع) است و یادشان با حسین(ع) گفتارشان این است که عشق حسین(ع) ما را به این وادی کشانده، واله و شیدای حسیناند.
ساعت 2 صبح
در این زمان نیروها را آرایش داده و به حرکت درآوردند. لودرها هم به سرعت مشغول کار شدند. قبل از سفیدی صبح باید کارشان به اتمام برسد. پشت خاکریز شروع به سنگر کنی کردیم. من و محسن امیدی و امیرهادی با هم برای ساختن یک سنگر شروع به کار کردیم. حوالی صبح مقداری که هوا روشن شد، دیگر آتش بود که میبارید. عراق شدیدا منطقه را میکوبید.آتش عراق هر چند مدت یک بار برای یک دو دقیقه قطع میگردید اما دوباره شروع میشد دامن معراج از عرش تا زمین میرسید و ملائک فوج فوج به استقبال غرق به خونان میآمدند.این کارها برای تضعیف روحیه نیروها بود. میراژهای عراقی هم مرتبا منطقه را بمباران میکردند. امروز شاید بیش از صد پرواز داشتهاند. در یکی دو نوبت هم اشتباها خط خودشان را زیر آتش گرفتند. از طرف دیگر گرمای زیاد منطقه بچهها را کلافه کرده بود. هیچ سایبانی وجود نداشت. گرما آنقدر بود که تعدادی از بچهها حتی حالت روانی پیدا کرده بودند. تدارکات امروز خوب کار کرد.بعد ازظهر بود که یکی دو تا از بچههای اطلاعات براثر برخورد ترکش به شهادت رسیدند. سه تا از هلی کوپترهای عراق هم وارد صحنه شده بودند و راکت پرتاب میکردند. دو موشک مالیوتکا به طرفشان رها شد که هیچکدام به هدف اصابت نکرد.خلج از ناحیه لب مجروح شد، البته خیلی سطحی بود. جراحتش را بستم. با این حال مسئولیت گروهان به حسن سپرده شد. بعد ازظهر که مقداری هوا خنک شده بود و آتش توپخانه عراق هم کاهش پیدا کرده بود، به تکمیل سنگر پرداختیم. حوالی اذان مغرب و عشاء کار ما به اتمام رسیده بود.
جمعه 13 / 4 / 65ساعت 2.30 صبح
مرا از خواب بیدار کردند و گفتند که نگهبان هستی. قبلا پاسها را اعلام نکرده بودند. پاس تا ساعت 5 صبح طول کشید. طی این مدت بعثیها خاکریز ما را با آتش سبک و سنگین زیر آتش داشتند و متقابلا ما هم هر چند گاه با سلاح سبک به آتش آنها پاسخ میدادیم. به سنگر برگشتم. هنوز یکساعتی استراحتی نکرده بودم که گروهان عابس را حرکت دادند. سمت چپ ما ارتفاعاتی بود که عراق کانالهایی را همراه با چند سنگر تجمعی در آنجا ایجاد کرده بود. گاهی اوقات نیروهای عراقی از آنجا مزاحمتهایی را برای ما ایجاد میکردند. این ارتفاعات سمت چپ ما قرار داشت. ما را به آن سنگرها بردند. ارتفاعات را مرتب عراق زیر آتش داشت.کمینهای عراقی هم با قناسه و گرین، بچهها را تهدید میکردند. در این قسمت آتش شدید بود. به یاد فکه افتادم، هر چند که شدت آتش آن به اندازه فکه نبود. در این قسمت یک شهید بنام محمد تقی عبدی و چند مجروح دادیم. تا ساعت 6.30 بعدازظهر بدون هیچ کار مهمی در آنجا ماندیم. قناسه زنهای عراق دست از کار بر نمیداشتند. کلافه شده بودیم، اما بحمدالله تلفاتی از این بابت نداشتیم. نیروها را مجددا به طرف پایین حرکت دادند و محدوده ما را به لشکر «علی بن ابیطالب(ع) » سپردند.ستونی و مجزا از ارتفاعات پایین آمدیم. در ستون کشی بود که با «اسماعیل معروفی» و «محتشم» برخورد کردم. اسماعیل اظهار گلایه کرد که چرا به آنها اطلاع ندادم که به گردان حبیب میروم و بعد گفت که گردان عمار احتمالا فردا شب در همین عملیات شرکت خواهد داشت و ارتفاعات را پاکسازی خواهد کرد.بعد از مدتی پیادهروی سوار ماشین شدیم. از مهران گذشتیم. خانههای گلی و تخریب شده مهران را پشت سرگذاشتیم. آوارها، دل را به درد میآورد، اما حماسه آزادسازی شهر، تسکین دردها بود.سوار کمپرسیمان کردند. آنجا بود که خبر یافتم «حاج رضا دستواره» نیز شهید شده است. تأسف زیادی خوردم. به قول یکی از بچهها تنها یار باقیمانده «حاج همت» نیز ما را ترک کرد. خیلی زحمت میکشید و همیشه دور و بر بچهها میپلکید. در تپه 177 (تپه گچی) نیز پیش بچهها آمده بود. « حاج حسن محقق» فرمانده گردان هم مجروح شده بود.
ساعت 10:30 شب به اردوگاه رسیدیم و در انتظار رسیدن گردان عمار و الحاق به آن هستیم.
شنبه 14 / 4 / 65
بچههای گردان عمار به ما ملحق شدند. خیلی خوشحال شدم. دلم برای تک تک بچهها تنگ شده بود. رضا را نیز دیدم. خیلی از بابت «حاج ممقانی» ناراحت بود. تمامی بچههای بهداری از نبودن حاجی ناراحت بودند. اظهار تأسف میکردند و صورتهایشان عبوس بود و شادی از آن پرواز کرده بود.به بهداری که رفتیم خبر دادند که مسئول بهداری لشکر سیدالشهدا نیز به شهادت رسیده است. سرداران اسلام در این عملیات به شهادت رسیدند و به معراج رفتند.خدایا این عزیزان در راه استحکام مرزهای اسلام بسیار کوشیدند و رنج بردند! خدایا آنان را با سرداران صدر اسلام محشور بفرما! خدایا فانی در تو شدند، باقیشان بگردان در خود!